تبلیغات
ترنم داوودی سکوت
سه شنبه 2 شهریور 1395

یگانگی

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

چه بی بهانه آمدی
یگانه یار
سپاس بی شمار
که پنج راه را گشودی و
                                 به خانه آمدی
و قلب من وسیع شد
به قدر هشتمین بهشت
و هفت شهر عشق
دو گانگی تمام شد
یگانه آمدی


دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

موسیقی نواحی جان(کتاب تازه)

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

گزیده ای از غزل های بنده با نام «موسیقی نواحی جان» به گزینش زهیر توکلی و مبین اردستانی منتشر شد.ناشر این کتاب ، انتشارات شهرستان ادب است.غزلی از این دفتر:
از خویش می رویم و بیابان ما تویی
آغاز ما تو هستی و پایان ما تویی

ما ماهیان غرق در امواج شور تو
هم آب ما تو هستی و هم نان ما تویی

بی پرده می درخشی و بی پرده نیستی
پیدای ما تو هستی و پنهان ما تویی

ما جنگل نهان شده در جان هسته ایم
فریاد می زنیم که باران ما تویی

ما برّه های گمشده در ذات ظلمتیم
دنبالمان بگرد که چوپان ما تویی

دنبالمان بگرد و خودت را نشان بده
در گرگ و میش ، طالع تابان ما تویی


دوشنبه 17 اسفند 1394

شکفتگی

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

جهان شکفتگی لحظه در حوالی اوست

و رودها هیجان های لایزالی اوست

 

درخت پنجره ای باز می کند در روح

و کوه جمله ای از سورۀ جلالی اوست

 

نگفت «باش» و جهان شد ؛ که «باش» لازم نیست

که هر چه هست ، همان شعر ارتجالی اوست

 

به هر چه می نگرم جویبار می بینم

که هر چه دیده ام آیینۀ زلالی اوست

 

فرود آمده در من ، همین منی که تو شد

منی که فاش بگویم خود خیالی اوست

 

نماز می برم اکنون به این درختی که

اشارتی به افق های بی مثالی اوست

 

درخت شعله وری شطح آتشینی گفت:

جهان نتیجۀ آنات اشتعالی اوست

 

شکست خورده ترین بودم و فرود آمد

که اوج هر که به قدر شکسته بالی اوست


دوشنبه 16 شهریور 1394

سفر

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

گفت :« باید خبر خودت باشی
تو بزرگی اگر خودت باشی

کمی آرام تر برو شاید
مقصد این سفر خودت باشی

شاخه های تناوری داری
می توانی تبر خودت باشی

آسمان ، میهمانِ خانۀ توست
لحظاتی که در خودت باشی

خیره شو در خودِ خودت ای چشم
باید از هر نظر خودت باشی

تو نهانخانۀ خداوندی
سعی کن بیشتر خودت باشی

بی تکلف بگویمت باید
ساده و مختصر خودت باشی»

حرف آخر به شعر خاتمه داد
«جهد کن تا اثر خودت باشی»



ادامه مطلب

پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394

گفتار

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

بهار فرصت سبزی برای دیدار است
بهار فرصت دیدارهای بسیار است

درخت پنجره ای باز می کند در روح
شکوفه رخصتِ دیدارِ ناپدیدار است

ببین چه همهمه ای در درخت ها رخ داد
وجود با خودش آرام گرمِ گفتار است:

«منم که از همه سو می تراوم ، از همه سو
من است این که در آیینه های سیّار است

منم که از گل شیپوری ، از گلوی نسیم ...»
یقین کنیم که دستی کریم در کار است

که هر طرف ضربان تکلّم طور است
که هر جهت جریان ترنّم تار است

لباسِ گل گلی دشت را تماشا کن
که عارفانه ترین شرح اسم ستّار است

چه رعد و برق مهیبی، چه شاخۀ تردی
بهار، حاصلِ جمعِ لطیف و قهار است

به وجد آمده در جانِ دانه ، دانایی
ببین که بید پریشان چه قدر بیدار است

لطیف روی زمین خدا قدم بگذار
بهوش باش که هر سنگریزه هشیار است

به رغم این همه عصیان ، دوباره آمده است
بهار ، رحم خداوندگار غفّار است




 


ادامه مطلب

یکشنبه 17 اسفند 1393

بسیاری

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

خود را قدم زدم ، همه سو را تو یافتم

آن راز ِ رازهای ِ مگو را تو یافتم

 

باغی ِ شگرف بود و به هر گوشه نغمه ای

شور ِ هزار و هق هق ِ جو را تو یافتم

 

در برکه می وزیدی و احساس می شکفت

آواز ِ عاشقانۀ قو را تو یافتم

 

خمخانه شد خیالِ من و محشری دمید

خمخانه و شراب و  سبو را تو یافتم

 

از سیرِ زاهدانه حضوری نیافتم

درذاتِ عشق بود که «او» را« تو» یافتم

 

امواج ِ شورمند نیایش مرا ربود

لرزیدن ِ غریبِ گلو را تو یافتم

 

بسیاری ِ تو آمد و من ناپدید شد...


سه شنبه 2 دی 1393

بهشت

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

 

یک درخت و یک چشمه ، ریشۀ بهشت اینجاست

در اهالیِ امروز ، نقد ، نسیۀ فرداست


یک درخت و یک چشمه ،باش و زندگانی کن

بی گذشته باید زیست ، زندگی همین حالاست


یک درخت و یک چشمه ، جویبارِ جان جاری،

رویدادِ بیداری ؛ ساحلِ عدم پیداست


یک درخت و یک چشمه ، مهربانیِ محسوس

خاک ، آسمان ، پیوند ،عشق ، زندگی زیباست


یک درخت و یک چشمه، رازِ رویشِ هستی

می وزد نسیمی ناب ،هوش ، عارفی شیداست


من به خوابِ او دیدم ، او به خوابِ من آمد

یک درخت و یک چشمه ، صبحِ رؤیتِ رؤیاست


    یک درخت و یک چشمه ، مطلعی خیال انگیز

شعر این چنین باید...شعر این چنین شیواست


باد راست می گوید ، بادۀ کهن باقی ست

حافظانه می گویم ، جام تازه  باید خواست


ادامه مطلب

دوشنبه 12 آبان 1393

زیارت نامه

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

سلام بر نفسِ تو به گاه جان دادن
سلام بر حرکاتت به وقت افتادن

سلام، آیۀ جاری صدای عطشانت
سلام، رود خروشان نور ، چشمانت

سلام سبز درخشان، سپید روینده
سلام چشمۀ خونت همیشه پوینده

سلام نام غریبت همیشه حزن آور
سلام خون خداوند، روح پیغمبر

فرود آمده بودی که عشق برخیزد
چکید خون نجیبت که شور انگیزد

تپید جسم تو در خون که رود باقی ماند
برید دشنه گلویت، سرود باقی ماند

شکفت خندۀ نازت بلا که می آمد
گرفت اوج نمازت بلا که می آمد

خزید دشنۀ دشمن که گم کند نامت
رسول نشر تو گردید، دشنه، شد رامت

به شوق درک
ِ تو، شمشیر دست و پا می زد
به بانگِ العطش، آتش به خیمه ها می زد

شبِ غلیظِ زمین را شکست چشمانت
خمیده کرد فلک را ستاره بارانت

خدای من، چه شکوهی، چه اقتداری داشت
چه وسعتی، چه حضوری، چه برگ و باری داشت

تناوری که نگنجید در جهان، بر جست
سپندوار به چشمانِ آسمان بنشست

رسیده بود و خدا چید سیب گلگونش
رسیده بود و زمین بود تشنۀ خونش

فرات، تشنه گذشت و خجل به دریا زد
ندید ،هر که تو را دید  دل به دریا زد

فرات تشنه گذشت و شهید جاری بود
چقدر زخم عطش بر فرات کاری بود

هنوز هق هق گریه است در گلوی فرات
که در حضور خدا رفت آبروی فرات

تپید جسم تو در خون که رود باقی ماند
برید دشنه گلویت، سرود باقی ماند

گلوی ناز تو را ... آه من چه می گویم
فراتر از کلماتی سخن چه می گویم

نخواه تشنه بمیرم، نمی نگاهم کن
بگو که راه کدام است، سر به راهم کن


ادامه مطلب

دوشنبه 24 شهریور 1393

دفتر تازه

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

دفتر تازۀ بنده با نام «لحظۀ جهان» منتشر شد.

ناشر:کتاب نیستان

تلفن:5-22612443


غزلی از این دفتر:

باران به سادگی خبر آورد از آسمان

شاعر بخوان که شعر تر آورد از آسمان


دست مرا گرفت و به ژرفای روح برد

پرواز کن ، که بال و پر آورد از آسمان

 

از هفت شهر عشق خبرهای تازه داشت

اسرارنامه ای دگر آورد از آسمان

 

باران خطوط حافظه ام را سترد و برد

آمد سپیده دم ، سحر آورد از آسمان

 

در گوش رود زمزمه ای کرد و رود رفت

وردی مفید و مختصر آورد از آسمان:

 

«آسوده باش ، راه تو را ، راه می برد»

منشور تازۀ سفر آورد از آسمان







چهارشنبه 25 تیر 1393

دیدار

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

امشب آسمان صاف است ، چه شرابی در انتظار من است

ماه مهربان تر شد ، یار تا صبح در کنار من است

 

چشمه آینه آورد ، به تماشای خویش خواهم رفت

خاطری نمی جنبد ، چه سکوتی به تار تار من است

 

در مسیر آغازم ، که در آیینه رنگ می بازم

فقر ، باغ بی برگی ،مژده یاران که این بهار من است

 

رهروا تماشا کن ، وقت «انظر الی الجبل» شده است

صوفیانه می چرخم ، چه سروری در انفجار من است

 

عشق وحدت انگیز است ، «عاشقان کشتگان معشوقند»

عاقلان نمی بینند ، این تویی را که بر مزار من است

 

شیر شرزه هم باشی ، عشق ، آهوی حیرت انگیزی است

جان فدای چشمانش ، روز و شب در پی شکار من است

 

زنده زنده می میرم ، عاشقی مرگ های مستمر است

کاهلم چه می خوانی ؟ زندگی! مرگ کسب و کار من است

 

یار ، یار و یار و یار ، لیس فی الدار غیره دیار

این حروف نورانی ، رشته های طناب دار من است

 

سوختم ، چه دیداری! من کجایم ؟ کجا ؟ کجا؟ کو؟کو؟

لا اله الا هو ، این صدا ، این صدای یار من است

 

 


پنجشنبه 5 تیر 1393

اعجاز

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

 

«مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست»

گرم می گیرد به محزون تر نوایی کوچه را آواز:

«تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست»

در صدایش خون زخمی تازه می جوشد:

«میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق»

باد می نوشد

در همایون لحظۀ بیداد

شور مجنون دارد و شیدایی فرهاد

می برد او را به هر سو «هر چه بادا باد»

این صدای زخمی اوست:

«ترک کام خود گرفتم تا بر آید کام دوست»

*

عشق هم پرواز آواز است و هم آواز پرواز است

عشق اعجاز است

شور این آواز شیرینکار

رنگ و آهنگ بهشتی داده است

کوچه باغی را که بی انجام و آغاز است


یکشنبه 11 خرداد 1393

مزمور

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

 

ای سرور سٌکرانگیز ، ای تکامل انگور

ای طریق مهرآمیز تا مقام نورانور

 

می نویسمت ای عشق با شکسته نستعلیق

می نوازمت ای عشق با دف و نی و تنبور

 

اذن دیدن خویشی ، ای تمام درویشی

تو تجلّی تامی ، از تو ذرّه ذرّه طور

 

شور صور اسرافیل ، بال های جبرائیل

با تو می شود نزدیک ، هر که هر چه دورادور

 

رمز هر چه شطّاحی ، راز هر چه آگاهی

بانگ پیر بسطامی ، رنگ چهرۀ منصور

 

شور هر چه آهنگی ، ای دلیل بی رنگی

در خروش هر چنگی ، در سکوت هر ماهور

 

ای ندای داوودی ، اصل اصل هر بودی

در هوای تو رقصان شعله های هر مزمور

 

نور هاشم حداد ، شور پیر دولابی

رودخانۀ جاری در نیایش تاگور

 

منطق تو دیگرگون ، سالک تو غرق خون

رنج پیر کنعانی ، درد شیخ نیشابور

 

ای تو حشر و محشر من ، گرد آمده در من

بلخ و غزنه و تبریز ، جام و دهلی و لاهور


دوشنبه 22 اردیبهشت 1393

لحظه

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

چشمی، شراب های جهان مست دیدنش

رویی كه ماه در هیجان از دمیدنش

 

نطقی كه زمزم جریانش حیاتبخش

قلبی كه رود زمزمه ا ی از تپیدنش

 

جانی كه زندگانی جاوید مات او

 روحی، بهشت خنده زنان از وزیدنش

 

عطری كه مست كرده مشام وجود را

 نامی، نبود، بود شده از شنیدنش

 

رازی كه چاه محرم آه مدام او

روزی كه صبح، چشم به راه رسیدنش

 

پروردگار، لحظۀ ایجاد، بی گمان

بر دست خویش بوسه زد از آفریدنش

 

 

 

 


پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393

دچار

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

از هوش می روم

امروز هم دچار توام

با سرعتی غریب

انبوه نام های تو را باد می برد

در من شدیدتر شده ای

خاموش می روم


دوشنبه 26 اسفند 1392

ذکر

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

«ایّاک نَعبُدُ» به زبان درخت ها

نامت شکفته در هیجان درخت ها

 

نور و نسیم، نام تو را می پراکنند

آکنده است از تو تکان درخت ها

 

هر برگ، واژه ای شده، هر شاخه، آ یه ای

قرآن حلول کرده به جان درخت ها

 

خاموش و عارفانه در آفاق خود رها

ذکری عظیم در ضربان درخت ها

 

سُکر مدام، مشرب مستانه زیستن

جریان باده در شریان درخت ها

 

این گونه باش: زیر درختان، روان، زلال

در تو، حضور جاری”آن ِ” درخت ها


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5