تبلیغات
ترنم داوودی سکوت - تماشا
پنجشنبه 18 آبان 1391

تماشا

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

ای تبار تو از تبر ای عشق
آمدی باز بی خبر ای عشق

شاخه های تناوری دارم
ها بزن ها بزن ببر ای عشق

در عدم بودم و مرا خواندی
به تماشا به یک نظر ای عشق

به وجود آمدم که بشناسم
خویشتن را در این سفر ای عشق

چه غم از بر زمین فتادن من
آسمان تو شعله ور ای عشق

آمدی تا به آتشم بکشی
بزن آتش به خشک و تر ای عشق

تو به توحید می بری ما را
ای تو راه و تو راهبر ای عشق

به تو پیوسته ام که دیگر نیست
از من و ما و او اثر ای عشق

هم تو آغاز و هم تو پایانی
هم تو پرواز و بال و پر ای عشق

نوشی اما ولی به شیوۀ خویش
می نوازی به نیشتر ای عشق

چه غروب نشاط انگیزی
با تو دارم در این سحر ای عشق

به نظر راه دور می آمد
با تو اما چه مختصر ای عشق



Rolland
دوشنبه 5 تیر 1396 05:19 ق.ظ
Ridiculous quest there. What occurred after?
Good luck!
catalina3andrews8.snack.ws
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:02 ق.ظ
Hurrah, that's what I was seeking for, what a data!
present here at this blog, thanks admin of this website.
م. حسینی
سه شنبه 12 دی 1391 11:46 ق.ظ
به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه‌ای در قفس است

حرف‌هایم مثل یک‌تکه چمن، روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

و به آنان گفتم:

سنگ، آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست

که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را

به صدای قدم پیک، بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت

و به آنان گفتم:

هر که در حافظة چوب، ببیند باغی

صورتش در وزش بیشة شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند

می‌گشاید گره پنجر‌ه‌ها را با‌ آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخة بالای سرم چیدم، گفتم‌:

چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می‌خواهید؟

می‌شنیدم که به هم می‌گفتند:

سِحْر می‌داند، سِحْر!

سر هر کوه، رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد

خانه‌هاشان، پُر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر‌شاخة هوش

جیبشان را پُر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم
زهره خلجی
پنجشنبه 25 آبان 1391 01:24 ب.ظ
دلا بسوزوبجان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تودودی بچشم کس نرود
محمد مشكی
شنبه 20 آبان 1391 04:12 ب.ظ
سلام
به نظر راه دور می آمد
با تو اما چه مختصر ای عشق
محسن نقدی
شنبه 20 آبان 1391 11:12 ق.ظ
سلام استاد
با غزلی به روزم
خوشحال میشم راهنماییم کنین
بکتاش
شنبه 20 آبان 1391 07:19 ق.ظ
سلام
نوشی اما ولی به شیوه خویش
دکتر مریم مقیمی
شنبه 20 آبان 1391 12:30 ق.ظ
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چرائیم
چه بند است چه زنجیر که بر پاست خدایا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر