تبلیغات
ترنم داوودی سکوت - بی برگی ها
پنجشنبه 2 آذر 1391

بی برگی ها

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

  
1
 شاخه های بی برگیم، باغبان ما عشق است
در طریقت مرگیم، کاروان ما عشق است

می رویم و پیدا نیست این طریق را پایان
راهیان بی خویشیم، راهدان ما عشق است

تشنگان شمشیریم ، می رویم و می میریم
بسملیم و بسم الله ، هر تکان ما عشق است

تن ، لباس پوسیده ؛ روح ،تیغ تفتیده
بی سریم و می رقصیم ، نوحه خوان ما عشق است

حال ما بپرس از موج ، می کشندمان از اوج
گر چه بر زمین هستیم، کهکشان ما عشق است

روزیِ ظریف ما ، از جناب جبریل است
رزق ما زمینی نیست ، آب و نان ما عشق است

گنج بی کران با ماست ، در جهان نمی گنجیم
خانه در عدم داریم، آشیان ما عشق است

زاهدان بپرهیزید از ترانۀ عشّاق
خشک هیزمانید و بر زبان ما عشق است


پلّه پلّه تا اسرار ، تا دقیقۀ دیدار  
ما مسافر خویشیم ، نردبان ما عشق است


2

کیست این غلغله در ارض و سما افکنده

آفتاب از تپش و تابش او شرمنده


چیست این زمزم از چشم ملائک جاری

از چه جبریل چنین است ، چنین لرزنده


خبر از صبح قیامت مگر آورده فرات

موج در موج خروشان و به خود پیچنده


تیغ ها ، آه که تیغید، نمی دانستید

کیست آن ذات درخشان به خون غلتنده


گردبادی شد و از خاک به افلاک رسید

آه ِ هفتاد و دو آیینه دل ِ تابنده


آه ای محشر ِ تا شام ِ ابد گسترده

بود از صبح ازل نام ِ تو لرزاننده


روح را شور تو از گور تن آورد برون

جان به قربان  ِ تو ای زلزلۀ پاینده


از خداوند ندیدیم به جز زیبایی

کربلا رمز جلالی ز جمال آکنده


3

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش

صد کهکشان فدای دل آسمانی اش


بی دست می خروشد و دریا کنار اوست

ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟


این چه پیاده ایست خدایا؟ سواره ها

ماتند از جلال رخ ارغوانی اش


دست از حیات شست که آب حیات شد

این خاک مرده زنده شد از جان فشانی اش


از خود عبور کرد و نوشتند رودها

با اضطراب ، چشمه ای از پهلوانی اش


از خود عبور کرد و درختان قلم شدند

در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش


از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند

با خون و اشک ،اندکی از بی کرانی اش


از خود عبور کرد و شنیدند بادها

از سمت  سروهای پریشان ،نشانی اش


تیر از کمان جدا شد و بر خاک ،خون نوشت:

این چرخ پیر ،شرم نکرد از جوانی اش


باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است

در چشم من ، تجلّی رنگین کمانی اش


چشم مرا به چهرۀ خورشیدی اش گشود

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش


4

چشمه چشمه تشنگی زائران بیاورید

نام آبِ آب را بر زبان بیاورید


مهر و سبحه خاکی است ، ای مجاوران غم

تشنگی از آن حرم ارمغان بیاورید


تشنگی بیاورید ،زندگی بیاورید

زائران کعبه اید،جانِ جان بیاورید


زیر گنبد کبود،قصه ای چنین نبود

کربلا زمین نبود،آسمان بیاورید


سبز سبز سبز سبز، سرخ سرخ سرخ سرخ

سرو را نهفته در ارغوان بیاورید


طبعتان اگر شکفت، آشکار و در نهفت

شاعران از او سخن در میان  بیاورید


اذن پرکشیدن است ،حا و سین و یا و نون

چار رکن عشق را در اذان بیاورید







حسن خسروی وقار
دوشنبه 6 آذر 1391 10:55 ب.ظ
سلام و درود خدا به استاد گرانقدرم.
چند وقتی ست که با کتاب "با دو چشم دچار یکتایی" شما محشورم و لذّت وافر می برم...
اُمیدوارم مجالی پیدا شود تا بیشتر از محضرتان فیض ببرم.
التماس دعا.
یا علی.
راستی به روزم...
زهره خلجی
دوشنبه 6 آذر 1391 09:10 ق.ظ
عشقبازی كاربازی نیست ای دل سربباز
زانكه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
محمد مشکی
یکشنبه 5 آذر 1391 09:31 ب.ظ
سلام
http://rasaneh.farhangsara.ir/tabid/1245/ArticleId/14303/-%C2%AB-%C2%BB.aspx
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.