تبلیغات
ترنم داوودی سکوت - چشمه
چهارشنبه 20 دی 1391

چشمه

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

با هر درخت ،فرصت دیدار دیگریست

در ذات عشق،چشمۀ بیدار دیگریست


خورشید اگر چه حادثه ای آسمانی است

این عشق،اتفاق شرربار دیگریست


از حس عبور می دهد این عشق روح را

بی نور عشق،پنجره دیوار دیگریست


خاموش می شتابد و دریا کنار اوست

عاشق دچار جوشش گفتار دیگریست


عاشق، بگو،مرا به نم ابرها چه کار؟

باران حرف های تو را کار دیگریست


عاشق رسید و دید که معشوقِ خویش بود

پندار بود این که گرفتار دیگریست


از خود برید عاشق و از عشق هم گذشت

وقتی که دید حلقۀ زنّار دیگریست


Marietta
دوشنبه 9 مرداد 1396 08:38 ب.ظ
Hi there! Someone in my Facebook group shared this site with
us so I came to take a look. I'm definitely enjoying the information. I'm
bookmarking and will be tweeting this to my followers! Great
blog and terrific design.
hirokonevilles.weebly.com
جمعه 30 تیر 1396 12:42 ب.ظ
Its not my first time to pay a quick visit this web site, i am visiting this web page
dailly and take nice data from here everyday.
Philipp
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:42 ق.ظ
What's up, all is going nicely here and ofcourse every one is sharing data, that's
genuinely excellent, keep up writing.
زهره خلجی
دوشنبه 25 دی 1391 02:59 ب.ظ
از دست تو در این همه سرگردانی
تكلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
حسن یعقوبی
یکشنبه 24 دی 1391 10:36 ق.ظ
سلام جناب ولیئی عزیز

حق یارتان باد

عاشق رسید و دید که معشوقِ خویش بود

پندار بود این که گرفتار دیگریست

احمدمولوی
شنبه 23 دی 1391 12:07 ق.ظ
سلام آقای دکتر آدرس شماراازفصل فاصله برداشتم .کارهایتان مثل همیشه عالیست خیلی مشتاق دیدارتان هستم اگرفرصتی باشد خوشحال میشوم .ماناباشید
مسعود علامه اده
پنجشنبه 21 دی 1391 11:33 ب.ظ
صبح ها خورشید با عشق به زمین میتابد
شب ها زمین با عشق زیر نور ماه می خوابد
لذت بردم از شعر زیبای تان
همیشه عاشق باشید
محمدرضا
پنجشنبه 21 دی 1391 10:54 ب.ظ
دکتر فوق العاده بود
بکتاش
چهارشنبه 20 دی 1391 10:56 ب.ظ
هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
مسافر
چهارشنبه 20 دی 1391 02:48 ب.ظ
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
...
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر