تبلیغات
ترنم داوودی سکوت - غبار
سه شنبه 16 مهر 1392

غبار

   نوشته شده توسط: قربان ولیئی    

ناگهان غبارم را، چشم وا شد و دیدم

خویش را پراکنده دیدم و نترسیدم

 

ذره ای به گندم رفت، ذره ای به دهقانش

من به دست او خود را خوشه خوشه می چیدم

 

خویش را پراکنده...، از نبود آکنده...

مرده بودم و زنده، دیدم و نمی دیدم

 

مرگ زندگی می کرد در عروق ذراتم

حالت غریبی بود؛ تیره می درخشیدم

 

در سماع کیهانی ، چرخ بود و حیرانی

رعشۀ تماشا بود، لرز ، لرز، لرزیدم


MoiraKisielewski.bravesites.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:45 ب.ظ
That is a very good tip particularly to those fresh to the
blogosphere. Brief but very accurate information… Appreciate
your sharing this one. A must read post!
ز-ج
پنجشنبه 9 آبان 1392 08:52 ب.ظ
درود
شعر زیبایی بود.

سبز باشید
گرفت یار
شنبه 20 مهر 1392 04:42 ب.ظ
عالی...
دعوتید به پستی که شما هم در آن سهم دارید.
التماس دعا.
پنجشنبه 18 مهر 1392 07:30 ب.ظ
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که ازآن چهره پرده برفکنم
عیان نشد که چرا آمدم کجارفتم
دریغ ودرد که غافل زکار خویشتنم
بیا وهستی حافظ زپیش اوبردار
که با وجود تو کس نشنود زمن که منم
من
سه شنبه 16 مهر 1392 06:17 ب.ظ
غزل بسیار خوبی ست مخصوصا از آن جهت که «روایت» دارد. این روایت باعث شده شعر منسجم باشد و یک ساختار قوی داشته باشد.
پیکره یک دست،
پیام پراکنده:
ذره ای به گندم رفت ... ذره ای به دهقانش ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر